زندگی را نباید به بعد از کار موکول کرد

زندگی را نباید به بعد از کار موکول کرد


چند روزی است که در سفرم.
شاید عجیب باشد، اما گاهی فاصله گرفتن از محیط همیشگی، بیشتر از هر کتاب و دوره و سخنرانی ای آدم را با خودش روبه رو می کند. وقتی از میز کار، جلسه ها، تلفن ها، پیام ها، ایمیل ها و فهرست بی پایان کارهای عقب افتاده فاصله می گیری، ناگهان چیزهایی را می بینی که در شلوغی روزمره فرصت دیدنشان را نداشتی.
من در این سفر به یک اشتباه قدیمی خودم بیشتر فکر کردم؛ اشتباهی که سال ها تصور می کردم اسمش «مسئولیت پذیری» است. من فکر می کردم اولویت دادن به کار، یعنی آدم درست و موفقی هستم.
هرچه بیشتر در دسترس بودم، بیشتر احساس می کردم وظیفه ام را درست انجام می دهم. اگر کاری زمین می ماند، برمی داشتم. اگر مشکلی پیش می آمد، پاسخ می دادم. اگر خارج از ساعت کاری تماس می گرفتند، در دسترس بودم. اگر سازمان به چیزی نیاز داشت، سعی می کردم آنجا باشم.
و کم کم اتفاقی افتاد که شاید خیلی از ما دیر متوجه آن می شویم: کار، از بخشی از زندگی به خودِ زندگی تبدیل شد.
آن روزها تصور می کردم دارم آینده ام را می سازم. تصور می کردم این همه تلاش، دیر یا زود جایی برای خودم ذخیره خواهد شد؛ تجربه، اعتبار، موقعیت، امنیت و شاید موفقیت.
اما امروز که کمی از آن فضا فاصله گرفته ام، سوال متفاوتی برایم ایجاد شده است: در این سال ها چه چیزی را برای ساختن آینده از دست داده ام؟
شاید مهم ترین نکته همین باشد.
سازمان ها معمولاً برای امتیازهایی که برایشان ایجاد می کنید، به شما امتیاز نمی دهند؛ دست کم نه به اندازه ای که تصور می کنید.
شما پروژه ای را جلو می برید، مشکلی را حل می کنید، بحرانی را مدیریت می کنید، کاری را خارج از شرح وظایف انجام می دهید و باعث می شوید یک مجموعه بهتر کار کند. این ها برای سازمان ارزش ایجاد می کنند.

اما آیا این ارزش الزاماً به زندگی شما برمی گردد؟
گاهی نه.
گاهی امتیازهایی که شما برای سازمان جمع کرده اید، سال ها بعد در کارنامه افراد دیگری خرج می شود.
گاهی کسانی که بیشتر از شما روی ارتباطات، شبکه سازی، دیده شدن و ساختن تصویر حرفه ای خودشان کار کرده اند، از نتیجه تلاش کسانی استفاده می کنند که تمام تمرکزشان روی انجام واقعی کار بوده است.
گاهی کسی که ساعت ها برای حل یک مسئله واقعی وقت گذاشته، کمتر دیده می شود از کسی که ساعت ها برای توضیح دادن درباره کارهایی که انجام داده وقت گذاشته است.
و گاهی حتی بدتر از این اتفاق می افتد؛ کسی که مستندات، گزارش ها و روایت های زیبا از عملکرد خود می سازد، ممکن است بیشتر از کسی دیده شود که واقعاً کار را انجام داده است.
این ها را نمی گویم که کار کردن را بی ارزش کنم. برعکس.
کار مهم است. حرفه ای بودن مهم است. مسئولیت پذیری مهم است.

اما یک مرز بسیار مهم وجود دارد:

نباید برای ساختن زندگی سازمان، زندگی خودمان و خانواده مان را مصرف کنیم.

من این مرز را دیر فهمیدم. سال ها فکر می کردم اگر بیشتر کار کنم، بهتر است. اگر بیشتر در دسترس باشم، مسئولیت پذیرترم. اگر شب ها هم پاسخ بدهم، نشان می دهد به کارم متعهد هستم. اگر در تعطیلات هم ذهنم درگیر پروژه ها باشد، یعنی آدم مهمی هستم.
اما امروز فکر می کنم شاید بخشی از این باور، فقط یک توهم محترمانه بوده است.
توهمی که اسمش را گذاشته بودیم «تعهد کاری».

مسئله فقط ساعت های کاری نیست مسئله این نیست که چند ساعت در روز کار می کنیم.
مسئله این است که چقدر از زندگی مان را به کاری می دهیم که قرار بوده فقط یکی از اجزای زندگی باشد.

وقتی کار تمام می شود، آیا واقعاً از کار خارج می شویم؟
یا بدنمان خانه است و ذهنمان هنوز در شرکت؟
سر میز شام، آیا واقعاً کنار خانواده هستیم؟
یا داریم به جلسه فردا فکر می کنیم؟
وقتی فرزندمان چیزی برایمان تعریف می کند، آیا واقعاً گوش می دهیم؟
یا هم زمان منتظر یک پیام کاری هستیم؟
وقتی همسرمان از یک اتفاق روزمره حرف می زند، آیا حضور داریم؟
یا ذهنمان مشغول حل مسئله ای است که حتی تا فردا هم می تواند صبر کند؟

من امروز فکر می کنم یکی از بزرگ ترین اشتباهاتم این بود که حضور فیزیکی را با حضور واقعی اشتباه گرفتم.

ممکن است ساعت ها کنار خانواده باشیم، اما واقعاً با آنها نباشیم.

سازمان بدون ما هم ادامه پیدا می کند
این شاید یکی از تلخ ترین و در عین حال رهایی بخش ترین واقعیت هایی باشد که آدم در مسیر شغلی اش می فهمد:
تقریباً هیچ سازمانی آن قدر که ما تصور می کنیم به یک نفر وابسته نیست.
اگر فردا نباشیم، احتمالاً کارها مدتی به مشکل می خورند، اما در نهایت کسی جای ما را می گیرد.
جلسه ها برگزار می شوند.
پروژه ها ادامه پیدا می کنند.
ایمیل ها پاسخ داده می شوند.
گزارش ها نوشته می شوند.
و حتی جای خالی ما هم بعد از مدتی عادی می شود.

اما یک چیز جایگزین نمی شود:
زمانی که با خانواده مان از دست داده ایم.

کودکی که بزرگ شده، سال هایی که گذشته، سفری که نرفتیم، کتابی که نخواندیم، دوستی که از دست دادیم و لحظه ای که می توانستیم زندگی کنیم اما تصمیم گرفتیم «بعداً» زندگی کنیم.
برای این ها جایگزین واقعی وجود ندارد.

خطرناک ترین کلمه: «بعداً»
به نظرم یکی از خطرناک ترین کلمات زندگی «بعداً» است.

بعداً سفر می رویم.
بعداً بیشتر کتاب می خوانم.
بعداً ورزش می کنم.
بعداً وقت بیشتری برای خانواده می گذارم.
بعداً به دوستم زنگ می زنم.
بعداً کاری را که دوست دارم شروع می کنم.
بعداً استراحت می کنم.
بعداً زندگی می کنم.

اما مشکل اینجاست که «بعداً» تاریخ مشخصی ندارد.
و خیلی وقت ها وقتی آن «بعداً» می رسد، خودمان دیگر همان آدم قبلی نیستیم.

این سفر برای من فقط یک سفر نیست
شاید به همین دلیل است که این روزها بیشتر از گذشته از سفر لذت می برم.
سفر فقط دیدن یک شهر یا منظره جدید نیست.
گاهی سفر یعنی چند روز از نسخه ای که سال ها از خودمان ساخته ایم فاصله بگیریم و ببینیم آیا واقعاً از زندگی ای که ساخته ایم راضی هستیم یا نه.

در سفر، زمان شکل دیگری پیدا می کند.
یک پیاده روی ساده مهم می شود.
نشستن و حرف زدن با خانواده مهم می شود.
دیدن یک خیابان جدید مهم می شود.
یک غذای ساده در یک رستوران کوچک مهم می شود.
و ناگهان متوجه می شوی زندگی همیشه در اتفاقات بزرگ نیست.
بخش بزرگی از زندگی، همین لحظه های کوچکی است که سال ها به خاطر «کارهای مهم تر» از کنارشان گذشته ایم.

من دیگر نمی خواهم فقط برای سازمان امتیاز جمع کنم

اگر به گذشته برگردم، باز هم کار می کنم.
باز هم مسئولیت می پذیرم.
باز هم برای حل مسئله تلاش می کنم.
اما دیگر حاضر نیستم موفقیت شغلی را با قربانی کردن همه چیزهای دیگر زندگی بخرم.
نمی خواهم آن قدر در دسترس باشم که خانواده ام همیشه سهم دوم زندگی من باشند.
نمی خواهم تمام انرژی ام را جایی خرج کنم که اگر روزی نباشم، ظرف چند هفته یا چند ماه نفر دیگری جای خالی ام را پر کند.
نمی خواهم تمام دستاورد زندگی ام در رزومه ای خلاصه شود که شاید یک روز هیچ کس حتی آن را نخواند.

می خواهم کار کنم، اما زندگی هم بکنم.
می خواهم موفق باشم، اما موفقیتی که فقط در عنوان شغلی، حقوق، سمت سازمانی یا تعداد پروژه ها دیده نشود.
می خواهم وقتی چند سال بعد به گذشته نگاه می کنم، فقط نگوییم:
«چقدر کار کردم.»

دوست دارم بتوانم بگویم:
«چقدر زندگی کردم.»

شاید وقت آن رسیده که اولویت هایمان را دوباره بنویسیم
من فکر می کنم باید یک بار دیگر فهرست اولویت های زندگی مان را مرور کنیم.
نه فهرستی که در رزومه می نویسیم.
نه فهرستی که در جلسه ارزیابی عملکرد ارائه می کنیم.
بلکه فهرستی که اگر روزی فهمیدیم زمان زیادی برایمان باقی نمانده، واقعاً برایمان مهم خواهد بود:
خانواده
دوستان
سلامت
آرامش
یادگیری
سفر
کتاب
تجربه
علایق شخصی
و البته کار.

کار باید یکی از بخش های زندگی باشد، نه تمام آن.

شاید اگر این را زودتر می فهمیدم، بخشی از سال های گذشته را جور دیگری زندگی می کردم.

اما زندگی هنوز ادامه دارد.

و شاید مهم ترین نکته همین باشد:
برای تغییر دادن اولویت ها لازم نیست منتظر یک سال جدید، یک شغل جدید، یک ترفیع، یک بحران یا یک اتفاق بزرگ بمانیم.
می توانیم از همین امروز شروع کنیم.
گاهی لازم نیست شغل مان را ترک کنیم.
لازم نیست همه چیز را زیرورو کنیم.
گاهی فقط باید یاد بگیریم وقتی ساعت کاری تمام شد، واقعاً کار را تمام کنیم.

وقتی کنار خانواده هستیم، کنار خانواده باشیم.

وقتی سفر می رویم، سفر کنیم.

وقتی دوستمان تماس می گیرد، گوش بدهیم.

وقتی فرصتی برای دیدن یک شهر، یک منظره یا یک آدم دوست داشتنی داریم، آن را به «بعداً» موکول نکنیم.

چون شاید بزرگ ترین اشتباه ما این باشد که فکر کنیم زندگی بعد از موفقیت شروع می شود.

زندگی همین حالاست.

و من دیگر نمی خواهم برای زندگی کردن، منتظر «بعداً» بمانم.

سید حامد واحدی سید حامد واحدی     18 مرداد 1405